بسمالله الرحمن الرحیم.
این شأن و منزلتی را که پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) برای شاعران قائل بودند، به این دلیل بود که در آن زمان برای شعرا داشتند، آن زمان مرکز هنر، شعر بود. الان هم همهی هنرمندان به گونهای شاعر هستند؛ یعنی حس شاعرانگی منشأ همهی هنرها است. آن قدرت تخیل، زیباسازی، زیبانمایی و زیبا دیدن به حدی است که میتواند زشت را زیبا و زیبا را زشت نشان دهد؛ یعنی محتوای زشت را در یک ظرف زیبا یا برعکس قرار دهد که هر کدام یک اشکالی دارد.
هنر اسلامی به این معنا است که هم محتوا و هم فرم، هم ظرف و هم مظروف، هر دو باید زیبا باشند. شما باید هم درست حرف بزنید و هم حرف درست بزنید. اگر من بخواهم نمونههایی را نه فقط در تاریخ ایران و اسلام، بلکه در تاریخ بشر ذکر بکنم که چگونه هنرمندان فاسد به ستمگران کمک کردند تا بر ستمدیدگان پیروز شوند و چگونه
هنرمندان صالح و مصلح در برابر این جریان ایستادند و جبهه حق را تقویت کردند، باید ماهها و بلکه سالها نمونه بیاورم.
پیامبر(ص) فرمودند که خدای متعال میفرماید: شاعران و هنرمندان دو تیپ هستند؛ عدهای فقط با الفاظ و قالب کار دارند تا قالب و فرم زیبا، تکنیک هنری و جذاب باشد، اما محتوای آن هر مطلب مزخرفی که باشد، برای آنها اهمیتی ندارد. آنها به دنبال اوهام میروند و ملت را هم با خود میکشانند. آنها به نام آب، همه را به دنبال سراب میبرند و بارها این کار را انجام دادهاند.
هنرمند مسلمان کسی است که بتواند با زیبایی به مردم نشان بدهد که آب کجاست و سراب کدام است. هنر محصول تلاقی ذهن و روح هنرمند با شیطان یا فرشته است. هنر یک دیالوگ و گفتگوی درونی است که یا گفتگو با شیاطین است یا گفتگو با فرشتگان. هنر یا در خدمت هوس است یا در خدمت عقل است. خواه هوس هنرمند باشد یا هوس کسی که به او سفارش میدهد، پول میدهد یا او را میترساند و مجبور میکند تا زشت را زیبا و زیبا را زشت نشان دهد.
این جنگ رسانهای و جنگ درست و نادرست در عرصهی ذهن و احساس، از ابتدا وجود داشته است و تا الان هم ادامه دارد. دعوای هابیل و قابیل هم همینگونه بود. آیات قرآن دقیقاً همین مطلب را میگوید که قابیل برای کشتن هابیل توجیه مذهبی آورد. او گفت چرا قربانی او قبول میشود اما قربانی من قبول نشد؟ او مرتکب قتل شد و باز از هنر تزیین زشت استفاده کرد. کلاغی آمد و مفهوم دفن جنازه را به او آموخت؛ زیرا آنها تا آن زمان ندیده بودند که انسانی بمیرد و نمیدانستند با بدنی که تکان نمیخورد باید چه بکند. او از آن کلاغ آموخت و باز یک روش هنرمندانه اعمال کرد تا چطور یک جنایت را بپوشاند. آیا شما تصور میکنید که الان رسانهها، هالیوود،
فضای مجازی و کمپانیهای سرمایهداری که در عرصههای مختلف رسانه فعال هستند، همین کار را انجام نمیدهند؟ الان هم وضعیت به همین صورت است. تمام کار آنها زیبا نشان دادن زشت و زشت نشان دادن زیبا است. آنها جنایتکار را قهرمان و قهرمان را به ضدقهرمان تبدیل میکنند. در دورهی 28 مرداد هم این اتفاق افتاد.
رسانه و هنر به شما میگوید که مهم نیست چه اتفاقی افتاده است، بلکه مهم این است که در ذهن شما چه اتفاقی میافتد. تصویر و تفسیری که از واقعیت به مخاطب منتقل میشود مهم است، نه خود واقعیت.
چرا خداوند قصههای انبیا را در قرآن ذکر میکند؟ البته نه همه آنها را و نه به ترتیب تاریخی، بلکه به نمونههایی اشاره میکند؛ زیرا ممکن است جبههی دشمن تفسیری معکوس از این قضایا ارائه دهد. آنها ممکن است ماجرای موسی و فرعون را به ماجرای موسایی تبدیل کنند که در دربار فرعون رشد کرده و بعد خواسته است علیه فرعون کودتای ناجوانمردانه بکند و به شورش عمومی دست زده و بردگان را تحریک کرده است و... .
دربارهی ماجرای ابراهیم(ع) و تبر بتشکنی، قرآن میفرماید که آنها دربارهی این قضیه چه گفتند و بعد خداوند میفرماید اصل قضیه این بود نه آن مطلبی که آنها میگفتند. از ماجرای هابیل و قابیل تا ماجرای حضرت عیسی(ع) و اعجاز در تولد مسیح از مادری بدون پدر، همینگونه است. قرآن میفرماید تا این اتفاق افتاد، گفتند: عجب! تو که دختر پدر و مادر شریف بودی، این چه کار کثیفی بود که انجام دادی و بچهی حرامزاده آوردی؟ رفتی زنا دادی؟! خداوند میفرماید که تو سکوت کن، خود عیسی در گهواره توضیح میدهد؛ اما این مطلب باید توضیح داده شود. اصلاً کل قرآن تبیین هنرمندانه است تا جای حق و باطل عوض نشود و تحریف نگردد.
نکتهی دیگر مسئلهی عبرت است. ببینید این هنر است که تاریخ و واقعیت را منشأ عبرت میکند یا نه. اولاً هیچ کتاب تاریخی واقعاً کتاب تاریخ نیست؛ یعنی برخی تصور میکنند یک لوح محفوظ در عالم طبیعت وجود دارد که کل تاریخ و همهی اتفاقات در آنجا ثبت شده است و ما هر وقت بخواهیم به آرشیو تاریخ میرویم و کلیک میزنیم تا ببینیم اینجا چه اتفاقی افتاده است! اصلاً چنین خبری نیست. 99 درصد اتفاقاتی که در تاریخ بشر افتاده است، در هیچجا ثبت نشده است بلکه بیشتر. حتی بیشتر اتفاقاتی که همین الان در جهان و در همین سالن رخ میدهد، در هیچجا ثبت نمیشود. کسانی که قدرت، ثروت، هنر و رسانه داشتند، خواه حق و خواه باطل، در حد توان خود چیزهایی را ثبت کردند. بخش دوم آن به هنرمند مربوط میشود که چه تفسیری از آن واقعه ارائه دهد و چه نتیجهای بگیرد. قضایای صدر اسلام تحریف شد. تصویری که ما از قضیهی محرم و عاشورا داریم، مستند به مطالبی است که حتی دشمن گفته است. اما شما بدانید که در همان زمان، یزید تصویر رسانهای دیگری از ماجرای کربلا ارائه داد. الان هم اکثر مسلمانان دنیا ممکن است آن تعریفی را که ما از معاویه یا یزید داریم، نداشته باشند. یزید به دروغ میگفت من نگفتم او را بکشند؛ من گفتم کلاه بیاورید اما آنها رفتند و سر آوردند. ثانیاً تقصیر خود حسین بود که اوضاع را شلوغ کرد! ثالثاً ابراز تأسف کرد که من متأسفم! اول یک جور دیگر گفت ولی بعد اسرا مهمان شدند و گفت برای حسین مجلس عزا بگیرید، قرآن بخوانید، اما حرف سیاسی، پچپچ و حرف اضافی نزنید. قرآن بخوانید و ثواب آن را برای حسین بفرستید؛ یعنی تحریف قضیهی کربلا به این معنا که قاتل تبدیل به عزادار شده است!
الآن شما قضیهی کودتای 28 مرداد را ببینید؛ نوکرهای پهلوی، خیانت، استبداد و غارت کشور را مشاهده کنید و ببینید آنها دربارهی این قضیه چه میگویند. آنها به کودتای 28 مرداد، قیام ملی میگفتند. ببینید آنها دربارهی مصدق، کاشانی و نواب صفوی چه گفتند. آنها آن را تروریست، امل، عقبمانده و جاهطلب مینامند. رسانههای غرب هم همینگونه هستند. الان دربارهی اتفاقاتی که چهل سال پیش در همین مملکت افتاد، قضیه انقلاب و جنگ، ماها که آن موقع نوجوان بودیم هنوز هم فعلا هستیم! جلوی شما یک دروغهایی میگویند که اینقدر میگویند و تکرار میکنند میگویم نکند اینها در این قضایا بودند ما نبودیم! برای شماها که آن زمانها نبودید به راحتی میتوان راست و دروغ را جابهجا کرد. شما از کجا میفهمید؟ وقتی اشراف، مطالعه و قدرت تحلیل ندارید، هر مطلبی را که رسانه در ابتدا به چشم و گوش شما بکوبد، میگویید همین است یا حداقل این یک احتمال است و یک قرائت است! یعنی کمکم بگوییم قضیه کربلا دوتا تفسیر و قرائت دارد؛ یکی قرائت حسین(ع) و دیگری قرائت یزید! الان هم در میان مسلمانان، آدمهای مقدسنمایی هستند که میگویند حسین(رضیاللهعنه) به دست یزید (رضیاللهعنه) کشته شد؛ خداوند از هر دو قبول کند، زیرا هر دو به وظیفهی خود عمل کردند. حسین میخواست
نهی از منکر کند اما کمی افراطگری کرد؛ یزید هم میخواست حکومت و امنیت مردم به هم نریزد و او هم کمی زیادهروی کرد. انشاءالله خداوند از هر دو بگذرد و از هر دوی آنها قبول کند! قضاوت نکنید! ما قضاوت نمیکنیم! یزید را قضاوت نکنید! شما هم اگر جای یزید بودید همین کار را انجام میدادید. او را قضاوت نکنید.
سؤال: اولاً مگر امکان دارد کسی چیزی را ببیند و قضاوت نکند؟ اصلاً امکان ندارد. همان کسی که میگوید قضاوت نکن، خودش در حال قضاوت است. الآن همه ما که اینجا نشستیم و ده دقیقه از این جلسه گذشته، الآن بدون استثناء همه ما بخواهیم یا نخواهیم درباره این جلسه قضاوت داریم! نمیشود قضاوت نداشت. بحث این است که آیا قضاوت درست است یا نه؟ منصفانه و عادلانه است یا نه مغرضانه است؟ آن قضاوت صادقانه است یا کاذب؟ این درست است.
نکتهی بعدی این است که مگر انسان باید درباره هر چیزی هر قضاوتی که دارد را بیان کند؟ اگر مقصود از قضاوت این است که من کارهای شما را با تفسیرهای مندرآوردی بیان کنم، به شما سوءظن داشته باشم، پشت سر شما حرف بزنم، تهمت بزنم و فرصت دفاع به شما ندهم، بله، این قضاوت سوء است. پس نگویید قضاوت نکنید، بلکه بگویید قضاوت بد، نادرست، غیرمنطقی و غیراخلاقی نکنید. میگویند آقا هنرمند بیطرف است! اولاً این دروغ است و هیچ هنرمند بیطرفی وجود ندارد. آن کسی که مزدور آمریکا، ساواک و شاه است، قضاوت دیگری دارد. او خواه عقیده داشته باشد و خواه نداشته باشد، یا پول میگیرد تا برای شما قضاوت درست کند یا واقعاً منافع و عقاید او در آنجاست. وقتی سر او در آن توپره و آخور است، باید به گونهای تفسیر کند که به نفع او تمام شود. او نمیتواند بگوید من بد هستم و شما خوب هستید؛ او باید بگوید من خوب هستم و شما بد هستید!
شما یک کار هنری نشان بدهید که ایدئولوژیک نباشد. یک کار هنری در فیلم، گرافیک، تئاتر، رمان، نقاشی، مجسمهسازی، انیمیشن و کاریکاتور نشان بدهید که هیچ قضاوتی دربارهی هیچ مطلبی نکرده باشد. همهی اینها در حال قضاوت کردن هستند؛ پس هنر و رسانهی بیطرف معنا ندارد و وجود هم ندارد. این موضوع نه امکانپذیر است و نه توجیهی دارد. طرفداری باید منطقی و از حقی باشد که قابل دفاع است. برخی میگویند: حق و منطق چیست؟ من به دنبال منافع خود هستم! یا بگوید من میخواهم به هر صورت عقایدم را حقنه کنم. عدهای میخواهند ببینند تیرانداز خوبی هستند یا خیر؛ یک دایره میکشند، عقب میروند و شلیک میکنند؛ اگر به وسط دایره اصابت کرد، تیرانداز خوبی هستند اگر نخورد نیستند. اما اینها ابتدا تیر را شلیک میکنند و بعد دور آن خط میکشند و میگویند به هدف خورده! آنها اول تیر را میزند و بعد هدف را تعریف میکنند؛ این قضاوت بد است.
مسئلهی دیگر عبرت گرفتن از تاریخ است. قرآن مواردی را از انبیاء و امتهای گذشته ذکر میکند تقریباً در همه موارد یا صراحتاً میفرماید: «فَأعْتَبرُوا یَا أُولى ٱلْأَلْبَاب»؛ یعنی عبرت بگیرید. عبرت یعنی از ظاهر ماجرا به باطن آن عبور کنید. از این طرف پرده عبور کنید و ببینید پشت پرده چیست و نتیجه بگیرید. عبرت بگیرید، یعنی این مسئله ادامه دارد. قرآن قصص انبیاء را میفرماید، بعد میگوید: «فیه ذکرُکُم»؛ ماجرای خود شماست و ادامه دارد.
ماجرای موسی و فرعون، عیسی و قیصر و یهود، ابراهیم و نمرود، پیامبر و ابوجهل و ابوسفیان، برای این نیست که قصه بگوییم تا شما بخوابید! ما قصه میگوییم تا شما بیدار شوید. این قصه برای بیدار کردن است نه برای خواباندن. و اینها داستان خیالی نیستند، بلکه واقعی هستند. بعد نگویید که این یک واقعیت مربوط به هزاران سال پیش در مکان دیگری و با مردم دیگری بوده است؛ جواب میدهد خیر، داستان ادامه دارد و شما الان در متن همان ماجرا هستید. تاریخ عیناً تکرار نمیشود اما سنخاً تکرار میگردد؛ زیرا انسان تکرار میشود. الان هر کدام از ما تکرار انسانهایی هستیم که شبیه به خود ما هزار سال پیش زندگی میکردند. همانگونه که الان ما موضع میگیریم، آنها هم در آن زمان موضع میگرفتند. هزار سال بعد هم که ما نیستیم، انسانهایی در هر جبههای که هستند تکرار ما و شما هستند. انسان، انسان است؛ همان شهوت، همان توهم، تخیل، خودخواهی، خداخواهی، ایثار، استئثار، عمل صالح و عمل فاسد، خیال، اوهام و... ما همانها هستیم.
قرآن میفرماید برخی از این عالم میروند میبینند مطالبی که به آنها گفته شده بود، همگی راست بوده و شوخی نبوده است. آنها میگویند خدایا! ما نمیدانستیم قضیه اینقدر جدی است؛ میشود ما را بازگردانید تا این بار درست زندگی کنیم؟ قرآن میفرماید: خیر، نمیشود. در آیه دیگری میفرماید: اگر شما هزار بار هم بازگردید، دوباره در آن موقعیتی که قرار بگیرید همان کارها را انجام میدهید. مگر شما الان نمیبینید که آشنایان، فامیل و دوستان شما میمیرند؟ اینها کجا میروند؟ مگر نمیدانید که شما هم تا چند وقت دیگر میمیرید؟ اما هیچ تغییری نمیکنید. حتی اگر بمیرید و شما را بازگردانیم، باز هم تغییر نمیکنید؛ زیرا دلایل تغییر کردن الان هم به قدر کافی در اختیار شماست اما به آنها اعتنا نمیکنید. لذا میفرماید: «فیه ذکرُکُم»؛ یعنی این قصه شماست داریم میگوییم فقط قصه آنها نیست.
برخی میگویند به تاریخ استناد نکنید، زیرا موجب جانبداری و قضاوت میشود. قضاوت سوء و جانبدارانه نباید باشد، اما عدم قضاوت امکانپذیر نیست. ما الان درباره 28 مرداد قضاوت داریم؛ دشمن ما یعنی آمریکا و انگلیس هم قضاوت دارد. قضاوت عادلانه، غیرعادلانه، منصفانه و غیرمنصفانه وجود دارد. اصلاً اگر قرار باشد ما هیچ قضاوتی نکنیم، چگونه عبرت بگیریم؟ وقتی میگوید عبرت بگیرید، یعنی این حادثه شخصی نیست بلکه نوعی است؛ یعنی این مسئله فقط تاریخی نیست بلکه فراتاریخی و انسانی است. شما الان دوباره در نبرد بدر، احد، صفین و کربلا
هستید و دوباره همان انسانها هستید. کسانی که الان هیچ موضعی ندارند، در آن زمان هم اگر بودند همین موضع را داشتند. کسانی که الان فداکاری میکنند، اگر در زمان امام حسین(ع) بودند هم فداکاری میکردند و کسانی که الان فداکاری نمیکنند، در آن زمان هم نمیکردند. اینگونه نیست که حضور در یک زمان خاص، شانسی باشد و بگوییم چرا او آن زمان به دنیا آمده من این زمان؟! شما در هر زمان و مکانی که به دنیا بیایید، سبک زندگی و طرز تصمیمگیریهای شما به خود شما مربوط است. فقیر باشید یا دارا، ضعیف باشید یا قوی، شرقی باشید یا غربی، در هزار سال پیش باشید یا هزار سال بعد؛ ابزار، تکنولوژی و برق تغییر میکند اما انسان همان انسان است. ما در همان موقعیتها قرار میگیریم و مثل همانها تصمیمهای متضاد میگیریم. این موضوع نه به تکنولوژی ربط دارد، نه به زمان و نه به مکان؛ بلکه به جوهر انسان مربوط است.
دربارهی جنسیت، فردی میگفت: من مرد هستم میخواستم زن باشم! یا زنی میگفت من میخواهم مرد باشم! شما اگر زن هم میبودید یا اگر مرد هم میبودید، همین انسانی میبودید که الآن هستید. اگر الان انسانگرا یا حیوانصفت هستید، با تغییر جنسیت تغییر نمیکنید. انسان وقتی فقیر است، انسان است و وقتی ثروتمند است هم انسان است. حیوان هم وقتی فقیر است، حیوان است و وقتی ثروتمند میشود باز هم حیوان است. انسانی یا حیوانی عمل کردن در موقعیتهای مختلف است ولی اصل ماجرا یکی است. لذا دین کهنه نمیشود و شریعت، اخلاق، حق و باطل تابع زمان و مکان نیستند. حالا با این توضیحات، هنرمند باید به گذشته بازگردد، درست نگاه کند و عبرت بگیرد.
قرآن میفرماید همه شما نمیتوانید عبرت بگیرید: «فَٱعْتَبرُوا یَا أُولى ألْبَاب». «لُب» یعنی عقل و خرد؛ «أُولى ٱلْباب» یعنی خردمندان. قرآن میفرماید خردمندان میتوانند از گذشته برای آینده الهام و عبرت بگیرند. همه شما خرد و قدرت خردورزی ندارید؛ تاریخ را حفظ میکنید اما نمیتوانید درست تغییر کنید. باز دوباره همان کلاهها سر شما میرود و فریب میخورید و در همان چاه و چاله میافتید. دوباره ماجرای موسی و فرعون و ماجرای پیامبر و ابوجهل تکرار میشود و شما همان اشتباهات را مرتکب میشوید. حالا اهمیت هنر و رسانه را میفهمید که در این ماجرا چیست.
خود رهبران کودتا در آمریکا و انگلیس میدانند که در پشت صحنه چه تحلیلهایی داشتند. البته آنها این اسناد را منتشر نمیکنند، اما گاهی در خاطرات و اسناد درجه سه که منتشر میکنند، همانها هم بسیار کمک میکند تا بفهمیم آنها چه توطئههایی داشتند. وقتی میگویند شما کودتای 28 مرداد و جنایات آمریکا را به صورت هنری و رسانهای جلوه بدهید، بحث فقط بر سر نتیجهی نهایی یعنی تحریم، جنگ، کودتا و شکنجهها نیست. ما حتی آنها را هم به درستی نمیدانیم. درباره زندان میگفتند که اینها شکنجهگرهای ساواک فرصت مطالعاتی داشتند و دائم به آمریکا، لندن، تلآویو و اسرائیل میرفتند و آموزش میدیدند که چطوری شکنجه کنید. ایشان میگفت
من را در تخت پایین میبستند و همسرم را در تخت بالا؛ او را میزدند و خون همسرم بر روی من میریخت. بچه را میآوردند و در مقابل چشم پدر و مادرش برهنه میکردند و به او تعرض جنسی میکردند. همه اینها تحت نظر افسران آمریکایی و انگلیسی و با آموزش اسرائیل انجام میشد که چگونه ناخن بکشند، سوزن زیر ناخن فرو کنند، چگونه فرد را به صلیب بکشند و از دست و شانه آویزان کنند، چگونه فک او را بشکنند تا سه روز نتواند آب و غذا بخورد و درد بکشد، بعد چگونه آن را جا بیندازند و چگونه کتف او را بشکنند. چطوری جزغالهاش کن!
یکی از نزدیکان من، پدر خانم من که آدم طلبه و عالمی بود میگفت من را بر روی منقل صندلی بسته بودند و پانزده الی بیست دقیقه من را میسوزاندند و من در حال پختن بودم؛ ایشان میگفت به شدت درد و سوزش شدیدی وجود داشت ولی بعد از پانزده الی بیست دقیقه دیگر هیچ دردی احساس نمیکردم فقط میدیدم که اتاق پر از دود شده است و بوی گوشت سوخته تمام اتاق را فرا گرفته است و متوجه نمیشدم که این بدن من است که در حال سوختن است. تا شش یا نه ماه نمیتوانستیم بنشینیم و فقط باید سینهخیز میرفتیم. اینها چیزهایی است که من از نزدیکان خودم شنیدم. میگفت آمریکاییها و اسرائیلیها آموزش داده بودند که چگونه شلاق بزنند تا هر بار که شلاق اصابت میکند، تکهای از گوشت کف پا را جدا کند. اینها مسائلی بود که در گوانتانامو و جاهای دیگر هم وجود داشت و بخشی از آن را خودشان لو دادند تا هم مردم را بترسانند و هم تحقیر کنند. بعد هم گفتند این اقدامات خودسرانه بوده است و مأموران را محاکمه میکنیم، اما دو ماه بعد فیلم آن منتشر شد که آن فرد در
آمریکا در حال تفریح و زندگی است. این کارها مربوط به الان نیست؛ آمریکاییها، انگلیسیها و فرانسویها در صد کشور جهان را در این 150 سال اخیر همین کارها را با آنها کردند. همین الان هم در تمام کشورهای اطراف ما پایگاههای آمریکایی و انگلیسی وجود دارد. ایران اولین و تنها کشوری بود که پس از صد سال از سلطهی آنها خارج شد. آنها پدر و پسر پهلوی را با دوتا کودتا تثبیت کردند و با شکنجه و اعدامهای سخت نگه داشتند.
یکی از مبارزین که الان هم در قید حیات است و انسان بسیار خوبی است، ایشان میگفت من را شش ماه تمام به صورت عریان لخت مادرزاد به تخت روی زمین بستند، نه حمامی نه چیزی. هر روز فقط چند دقیقه من را باز میکردند تا بتوانم چیزی بخورم که نمیرم. بر روی بدن من سیگار خاموش میکردند، ادرار میکردند، تف میانداختند و فحش میدادند؛ جدا از شکنجههای روزانه، شش ماه من را به تخت بسته بودند. الآن ما با کدام کاریکاتور با کدام سبک... الآن دشمن با کاریکاتور و رسانه، واقعیت و ناواقعیت را جابهجا کرده است و ما فقط تماشا میکنیم نمیتوانیم! برای این شکنجهگران و مزدوران سیا، صدها فیلم سینمایی و سریال میسازند تا بگویند کسانی که به جاهای دیگر میروند و شکنجه و کودتا میکنند، حق دارند.
کسانی که سریال «بیست و چهار» و امثال آن را دیدهاند میدانند؛ بیش از 100- 200تا فیلم سینمایی تحت عنوان مبارزه با تروریسم و اسلامگرایی ساختهاند که در آنها هواپیماربایی، آدمکشی و بچهکشی وجود دارد. آنها بیش از دویست - سیصد فیلم و انیمیشن ساختهاند. مدل جدید عروسک باربی را ساختهاند که الآن کماندوی سازمان سیا شده است و میرود تا مسلمانان را بکشد. انیمیشنها و فیلمهای امروزی نظیر سوپرمن جدید که ساختهاند، در فیلم همجنسباز است. باز زمان ما سوپرمن غیرتی داشت، اما سوپرمن آنها اینگونه شده است. آنها شروع کردند به گند کشیدن همه چیز. از بچگی شروع میکنند.
نخستوزیر اسرائیل گفت: کمپانیهای انیمیشن مانند والتدیسنی، بزرگترین کودکستان تاریخ بشر هستند؛ زیرا دو الی سه میلیارد دانشآموز در همهی خانهها و در سراسر دنیا دارند! راست میگوید. آنها سبک زندگی، سبک حرف زدن با بزرگترها، سبک تفریح، سبک دعوا و تفسیر زندگی و مرگ و مسائل مختلف را هنرمندانه آموزش میدهند.
این طرف، هنر کجاست؟ هنری که از فرعون و نمرود دفاع میکند، فعال است. اما هنری که در کنار ابراهیم(ع) بایستد و نقش تبر ابراهیم(ع) را بازی کند و بت بشکند، آن کجاست؟ قرآن میفرماید هنرمندان و شاعران دو دسته هستند؛ عدهای لفاظ هستند و در دنیای کلمات هستند به معانی کاری ندارند. آنها فقط به دنبال این هستند که جملات زیبا بگویند و برای آنها قافیه و کلمه اهمیت دارد، ولی معنی آن را نمیدانند! از تأثیر آن در جامعه بیخبرند. قرآن میفرماید: «فی کُل وَادٍ یَهیمُونَ»؛ آنها وارد هر وادیای میشوند و همهجا با توهمات و مطالبی که به آنها علم ندارند مواجه میشوند و حاضر نیستند پای مسئولیت خود بایستند. آنها حتی خودشان هم به گفتههایشان عقیده ندارند.
دیدید برخی هنرمندان در یک فیلم بازی میکند یا یک شعر و رمان قهرمانانه و حماسی مینویسد اما وقتی به او یک «پخ» بگویی شلوارش را خیس میکند! برخی از آنها نقش یک عارف، فیلسوف، حکیم یا رزمنده را بازی میکنند و خودشان هم باور میکنند که همان شخصیت هستند و وقتی بیرون میآیند، مثل او با مردم حرف میزند که ای عوام! نصیحت میکند، دستور میدهد و.... در حالی که تو پیش از این که جلوی دوربین بروی، مواد خود را مصرف کردهای و بعد هم میخواهی عرق خود را بنوشی؛ تو فقط این وسط یک حقوقی میگیری! نقش خودت را بازی کن و برو! آنها از انسانهای پوچ، قهرمان درست میکنند. الان به سراغ فوتبالیستها، هنرپیشهها و خوانندههای مشهور دنیا میروند. خودشان کشوری را اشغال کرده و آنجا را نابود کردهاند، بعد همان سلبریتی را میفرستند تا در افغانستان یا سودان نقشهای ادای حقوق بشری در بیاورد، در حالی که میلیاردها پول در حساب بانکی او است.
شما سر قضایای اخیر دیدید که تقریباً چهل الی پنجاه سلبریتی جهانی که اصلاً نمیدانند ایران کجاست، صدتا توییت برای ایران زدند. مشخص بود که به آنها دستور داده شده و پول دادند. آنها اصلاً نمیدانند ایران کجاست، اما دربارهی جزئیات مسائل ایران توییت زدند! صدتا سلبریتی مشهور دنیا چه در سینما، چه در فوتبال، چه موسیقی، که همه دنیا آنها را میشناسند حالا از آنها بپرس که ایران کجاست؟ میگویند ما چه میدانیم که ایران کجاست؟ به ما چه! یکی از آنها در این ماجراها بیستتا توییت زد، خودش هم احتمالاً نمیداند این توییتها را زده است آنها پول میگیرند.
یکی از کارشناسان خاورمیانه میگوید: ما قبلاً منابع ایران را شناخته بودیم و کودتای 28 مرداد هم بر همین اساس صورت گرفت. غرب ایران را شناخته بود اما منبع نیروی معنوی آن را نشناخته بود که امروز دنیا را بهم زده و مسیر تاریخ را تغییر داده است. ایران اولین کشوری بود که از سلطهی دوقطبی پس از جنگ جهانی اول و دوم
خلاص شد. میدانید که الان تقریباً در همهی کشورها کاپیتولاسیون وجود دارد؟ هنوز در همهی کشورها کاپیتولاسیون آمریکایی، انگلیسی، فرانسوی یا روسی وجود دارد. او میگوید وسعت ایران یکسوم کل اروپا است؛ یعنی ایران به اندازه هفدهتا کشور اروپایی وسعت دارد. ده درصد از منابع طبیعی جهان، که یکی از آنها نفت است، در ایران قرار دارد. سوقالجیشیترین مناطق نظیر خلیج فارس که نزدیک به نیمی از کل انرژی جهان در آنجا است، در اختیار ایران است. ذخایر اورانیوم، لیتیوم و غیره نیز در ایران وجود دارد. به همین دلیل است که آمریکا و انگلیس از زمان 28 مرداد تا الان دست از سر ایران بر نمیدارند.
ترامپ، رئیسجمهور سابق آمریکا، گفت: ما هفت هزار میلیارد دلار در همین منطقهی کوچک خرج کردیم تا ایران را شکست دهیم اما نشد و آنها ما را شکست دادند. سؤال میکنیم چرا هفت تریلیون دلار در عرض چند سال اینجا خرج میکنید؟ بخشی از این میلیاردها دلار صرف رسانه، تبلیغات و لجنپراکنی در اذهان و افکار عمومی میشود تا قصهای که آنها از ماجراهای منطقه میگویند باور شود، نه آن قصهای که واقعاً اتفاق افتاده است.
در این فیلمها و سریالها، فرد شکنجهگر و جنایتکار، قهرمان است. وقتی سه- چهار قسمت از این سریالها را میبینید، طرفدار او میشوید و میگویید انشاءالله سه چهار کودتای دیگر هم بکند و دویست- سیصد نفر دیگر را هم شکنجه کند و بکشد. ما در کودکی فیلمهای وسترن میدیدیم که در آنها آمریکاییها مظلوم بودند و سرخپوستان انسانهایی بیشرف، استعمارگر، وحشی و جنایتکار بودند! هر فیلمی را که میدیدیم، میگفتیم انشاءالله این سرخپوستان بیشتر بمیرند؛ این آمریکاییهای طفلکی چه گناهی کردهاند که گیر اینها افتادهاند؟ الآن فیلمهایی که از جنگ جهانی دوم میسازند هم همینگونه است. اگر هیتلر پیروز شده بود، در همهی فیلمهای سینمایی قهرمانها آلمانی و هیتلری بودند و ما هم مانند الان که به فیلمها نگاه میکنیم، به آنها همانطور نگاه میکردیم و میگفتیم عجب! آنها چه جنایتکارانی بودند و چقدر هیتلر خوب بوده است. الان هم همینطور است
مهم این نیست چه اتفاقی در حال رخ دادن است، بلکه مهم این است که افکار عمومی دنیا چه برداشتی بکنند و آنها چه نتیجهای بگیرند. پس عبرتگیری از تاریخ، قضاوت کردن و نقش هنر و رسانه مهم است.
قرآن میفرماید دسته دوم هنرمندان کسانی هستند که قدرت خلاقیت و تخیل و زیباییشناسی دارند. آنها میتوانند برای یک معنا دهتا کلمه بگویند غنای واژگانی دارند. آنها مینیاتوری با کلمات برخورد میکنند و لیزری با مفاهیم روبرو میشوند و کیلویی برخورد نمیکنند. هنرمند میداند که میتواند یک قضیه را با ده نوع کلمه بیان کند اما ده نوع تفسیر از آن ارائه دهد و ده نتیجهی متفاوت بگیرد؛ با این که این کلمات در واقع یک معنا دارند. اصلاً شما میدانید که ما در واقع کلمات هممعنا نداریم؟ این که میگویند این کلمه به معنای آن کلمه است، اصلاً هیچ دو کلمهای دقیقاً به معنای هم نیستند. بله، تعبیر مترادف درستتر است؛ مترادف یعنی همردیف. اما هیچ کلمهای دقیقاً کلمهی دیگری نیست. هیچ زاویهای با زاویهی دوربین دیگر و هیچ شروعی با شروع دیگر در یک کار هنری برابر نیست. هیچ پایانی هم با پایان دیگر مساوی نیست. قرآن دربارهی این هنرمندان میفرماید: «إلَّا ٱلَّذینَ ءَامَنُوا وَعَملُوا ٱلصَّالحَات»؛ به جز آن هنرمندان و شاعرانی که در تصویرسازی صالح هستند و به حقیقت ایمان دارند نه به ظلمات. آنها به دنبال نور هستند و عقلانی نگاه میکنند نه نفسانی. آنها به حقیقت خیانت نمیکنند و دروغ هم نمیگویند. «إلَّا ٱلَّذینَ ءَامَنُوا وَعَملُوا ٱلصَّالحَات»؛ یعنی شاعر و هنرمند دو تیپ است. مثل همه اصناف و کارهای دیگر.
ببینید یک تعبری برخی از این فیلسوف--شاعران کردهاند که البته من فکر نمیکنم عقاید واقعی خودشان باشد؛ چون بسیار مسخره است اما آن را بسیار زیبا تصویر کردهاند که هنرمند ذهن بهمزد است، قلم بهمزد است. نگاه میکند باد از کدام طرف میآید همان را میگوید! حالا در همین قضایای اخیر دیدید که بعضیها چطوری از این طرف خندق به آن طرف خندق پریدند! اینها به خیالشان کار تمام شده، آن طرف پریدند حالا بعضیها روی هوا گیر کردهاند! ولی یک کسانی هستند که مؤمن هستند و وقتی یکبهصد باشند همانطور مبارزه میکنند که وقتی صد به یک باشند یا یک به یک باشند. اینها به دنبال یک حقیقتی هستند کاسب نیستند. هنرمندی که کاسب است، ببینید کسب حلال که عیب ندارد، اما اینجا کاسبی با حقیقت است! تجارت با حقیقت است. تجارت بر سر حقیقت یعنی اصلاً برای من چیزی مهم نیست.
حالا شما ببینید همین هم تئوریزه شده است. این تعبیری که عرض میکنم، میدانید جریان سوفسطایی از کجا شروع شد؟ که حقیقتی وجود ندارد هرچه تو بگویی حقیقت میشود. هر کاری میخواهی با حقیقت بکن. در یونان باستان بعضی از وکلا و حقوقدانان بودند که اینها در دادگاه به دلایل و حق و باطل کاری ندارند، هیئت منصفه هم که میگذاشتند و الآن هیئت منصفه هست این است که چه کسی در جلسه دادگاه بتواند اینها را برای خود کند برهان و بیّنه و مدرک و شاهد مسئله دوم است. مسئله اول، قدرت اقناع است. این قضیه سفسطه که اصلاً معلوم نیست حق و باطل چیست، هر چیزی میتواند حق باشد اینها فقط کلمه است! در هنر هم همینگونه است. این از اینجا شروع شد که وکیل حقوقدان نزد دو طرف دعوا میآمد؛ به یکی میگفت چند سکه میدهی که ثابت کنم حق با تو است؟ مثلاً میگفت صد سکه. بعد پیش دیگری میرفت و میگفت تو چند سکه میدهی تا ثابت کنم حق با او نیست و حق با توست؟ مثلاً او میگفت 110 سکه! وکیل میگفت قبول است! خب وقتی با ده سکه جای حق و باطل عوض میشود، این سؤال پیش آمد که اصلاً چه کسی گفته است حق، حق است و باطل، باطل؟ آنها میگفتند اصلاً حق و باطل وجود ندارد. – تعابیر را ببینید- میگوید آنچه ما در واقع با آن روبرو هستیم آراستگی است؛ یعنی نوع آرایش واقعیت مطرح است نه خود واقعیت! واقعیت وجود ندارد و همه چیز وهم است. دنیا تئاتر است و هر نقشی را که بهتر بازی کنید برنده هستید؛ مهم نیست این نقش درست است یا نادرست. در سیاست، رسانه و هنر همه چیز جلوهگری است. دوران، دوران غلبه و تسلط دکور در معماری، هنرهای تجسمی، ادبیات، سیاست، حقوق و قضاوت است. آنها میگویند شما باید افکار عمومی را مدیریت کنید و نیازی نیست به افکار عمومی توضیح بدهید؛ شما مدیون افکار عمومی نیستید. افکار عمومی خمیری در دست شماست تا ماهرانه و هنرمندانه کار خود را پیش ببرید. حق و باطلی وجود ندارد. انسان، فطرت، عقلانیت، معنویت و عدالت همگی شعر هستند!
میگوید انسان وقتی کاملاً شبیه خود او است که خودی در کار نباشد. یعنی چه شبیه خودت هستی؟ میگوید وقتی شما مدام در حرکت سریع هستید، بیشتر شبیه خودت هستی زیرا اصلاً خودی وجود ندارد. مانند آب روان است، طوفان یا ابر در حال حرکت است. مقداری برف بردارید و یک کرهی برفی کمدوام درست کنید؛ در دستتان نگه دارید، الان برف است، دو دقیقهی بعد آب میشود و پنج دقیقه بعد هیچی نیست. بنابراین واقعیت معنایی ندارد و هر کاری که دلتان میخواهد با واقعیت انجام دهید و ببینید چه چیزی سودآور است. خیر و شر مطرح نیست؛ انسان اسب مسابقه است. اسبی که در پهنه جهان رها شده است و هر کس بهتر به پهلوی این اسب، که ذهن و احساس آدمها است، لگد بزند، آن اسب را به هر طرف که بخواهد میبرد. واقعیتی در کار نیست؛ صاعقه، دود در باد و کف دریا است. همه چیز استعاره است. حرکت میتواند استعارهای از بیحرکتی باشد و بالعکس. هر کس بیشتر سماجت کند، افکار عمومی در اختیار او خواهد بود. همه چیز نمایشی است و آن مطلبی واقعیت دارد که نمایشیتر باشد! همان برفی که آب میشود و شعلهای که خاموش میشود.
ببینید این تعابیری است که میگوید اگر از من به عنوان یک هنرمند بخواهید که از حق و باطل بگویم، میگویم اینها حرفهای بیهودهای است. من از منافع خود حرف میزنم، تو برایم کف بزنی این طرف میآیم و اگر او پول بیشتری بدهد آن طرف میروم و اگر آن طرف فالوورهای من بیشتر شود به آن طرف میروم. حق و باطل چیست؟ خدا و آخرت چیست؟ شما باید مسئول و پاسخگو باشید؛ من باید پاسخ چه کسی را بدهم؟ حقیقت شمعی است که خاموش میشود؛ رویا است؛ رودخانهای است که طغیان میکند؛ دودی در برابر باد است؛ پرندهای است و تیری است که به هوا رها کردهاید. حقیقت حباب صابون است. ما بادیم، بخاریم، ابریم، طغیان آبیم، یخچهایم، شبنم و سایه هستیم. این حرفها یعنی چه؟ یعنی به من دستور ندهید و برای من معیار تعیین نکنید؛ من معیار نمیخواهم و معیار من، منافع خود من است. الان شما برخی از این هنرمندان و سلبریتیها را در جامعهی خودمان دیدهاید؛ فیلمهای آنها وجود دارد که در اینجا نقش فردی را بازی میکنند، اما الان در آمریکا دقیقاً 180 درجه تغییر کردهاند. یعنی واقعیت آن است و این فیلم است، اما شما دیگر نباید بتوانید فیلم و واقعیت را تشخیص بدهید. امروزه در قالب هنر، چنین خیانتی به حقیقت در حوزهی رسانه انجام میشود.
حالا خائنان به حقیقت در حوزهی رسانه و هنر فعال هستند؛ پس خادمان حقیقت کجا هستند؟ آیا ما حق داریم این صحنه را به آنها واگذار کنیم؟ هنرمندانی که در عرصهی حقیقت سنگر بزنند و تا پای جان بایستند کجا هستند؟ شهید همت نزد امام(ره) رفته بود و میگفت در عملیات والفجر مقدماتی در فکه، عدهای از جوانان جلو
رفته بودند و در میان دشمن گیر کرده بودند. دشمن از چند طرف به آنها شلیک میکرد. آنها در یک کانال بودند و چهل و چند نفر بودند که فرصت داشتند عقب بیایند اما نیامدند. آنها یکییکی در مقابل چشمان یکدیگر تکهتکه شدند. نفر بعدی میآمد و بدن پارهپارهی نفر قبلی را کنار میزد و خودش میایستاد و پانزده دقیقه بعد شهید میشد؛ اما باز هم عقب نیامدند. او به امام(ره) گفت اینها چنین جوانانی هستند. اشک در چشمان امام(ره) جمع شده بود و فرموده بود: والله، اینها ملائکهی الله هستند؛ اینها فرشته هستند نه انسان. چگونه یک جوان همهی زندگی و لذتهای خود را رها میکند و اینگونه محکم میایستد؟ اینها کسانی هستند که عقیده ندارند حقیقت یک تیر رها شده به هوا و یک حباب صابون است. نه. او نمیگوید که این فریاد درد است، صدای وحشت است، این حقیقتی لاقید است که مانند بخار، آه و مِهی زیر آفتاب یا گرد و خاک و رگبار برف بهاری است. برف بهاری اصلاً روی زمین نمینشیند. رنگینکمان، دلت میخواهد از روی آن سُر بخوری، اما چیزی وجود ندارد. مانند شاخهای باریک در طوفانی سخت؛ طنین صدا وجود دارد اما منشأ صدا از بین رفته است. ما سایه هستیم نه واقعیت. خب آن نگاه با این نگاه.
ما دو نوع ایدئولوژی در عرصه هنر و رسانه داریم که هر دوی آنها ایدئولوژی هستند. بخشی از هنر همیشه واقعیت است و بخش دیگر آن ذهن هنرمند است. میگفتند نقاشان دربار میخواستند تصویر "لویی چهاردهم"، شاه فرانسه، را نقاشی کنند. آنها میگفتند باید یک ساعت در یکجا بنشینید و تکان نخورید. او میگفت من حوصلهی این کار را ندارم؛ من زندگی عادی خود را میکنم و شما نقاشی من را بکشید! نقاشیای که از او کشیدند، واقعیت نداشت و تصویر او نبود، بلکه تصویری بود که او میخواست از خودش نشان بدهد. مثلاً شاه بلند میشد تا چیزی بخورد و برگردد نقاش تندتند تصویرهای فوری، سریع و متکثری از او میکشید. مثلاً شانه چپش را اینطوری میکشید، یک ربع بعد فلان، یعنی باید کمی شعر وارد نقاشی شود و مقداری تخیل و یک متافیزیک غلط با فیزیک ترکیب شود. بعد میگوید وقتی مجسمه لویی چهاردهم ساخته شد و نقاشی او کشیده شد، همگی خیلی تحیر کردند و گفتند او که هیچوقت حاضر نمیشد بایستد تا مدل او را بکشند، هنرمند چگونه این نقاشی و مجسمه را ساخته است؟ هنرمند گفت من صدتا طرح منفصل و پراکنده از او کشیدم و این صدتا طرح را با صدتا پیشنهاد ذهنی خود ترکیب کردم. در تمام مدت هم توجه داشتم که باید چه چیزی بسازم که به من پول خوبی بدهد. یعنی ایدئولوژی داشتم ایدئولوژی پول!
میگویند آقا هنر برای هنر؛ بدانید که این حرف همانقدر که در هنر غلط است، در همه جا غلط است. در حوزه علمیه هم بگویید فقه برای فقه! فلسفه برای فلسفه! یا مهندسی برای مهندسی! اینها یعنی چه؟ شما یک زیبایی و لذت زیباییشناسانه در کار خود دارید، اما امکان ندارد که هیچ اثر هنری یا غیرهنری، بدون هدف و پیامد تولید شود. هنرمند یکسری خطوط گذرا و فراری از چهرهها و اندامها برمیدارد و خودش آنها را با هم ادغام و خلاصه
میکند. و میگوید چون من این را ساختهام، پس مشخص میشود که حقیقت فرّار است، بیثبات است، غیرشفاف و کمدوام و غیرواقعی است و ریشه ندارد.
شعری وجود دارد که "هوفمنسوالدو" آن را نوشته است و من آن را میخوانم؛ زیرا به زیبایی این موضوع را نشان میدهد. او میگوید: «ای روح تیرهروز ما! ما هنرمندانی هستیم که میخواهیم دربارهی واقعیتی صحبت کنیم که نه دقیقاً میدانیم چیست و نه عقیده و قضاوتی در مورد آن داریم. هدف من مطرح کردن خودم است و این که جیرینگی چی دست من میآید؟ بعد میگوید - او یک شعر لاتین ذکر میکند – که دربارهی حباب صابون خیالبافی میکند؛ «انسان حباب است؛ حبابی بر روی آب» او میخواهد بگوید که ما ایدئولوژی، حق، باطل و قضاوت کاری نداریم. ببینیم چه چیزی به نفع شخص است: «تابستان، زمستان خواهد بود و بهار، پاییز. هوا سنگین و سرب، سبک. ماهیان را خواهند دید که در هوا سفر میکنند. لالهایی که صدای بسیار زیبایی دارند. آب، آتش است و آتش، آب. هر لحظه باید گرفتار عشق تازهای بود. مرض، شادی خواهد آورد و آسایش، غم. برف سیاه خواهد
بود و خرگوش، شجاع. اگر من بخواهم. شیر از خون خواهد ترسید. زمین، نه گیاه، نه معدن؛ سنگها به فرمان من حرکت خواهند کرد. بهتر است در عشقم، عشقی که الآن از آن سخن گفتم، همین الآن تجدیدنظر کنم! خود این مطلب هم یک ایدئولوژی است؛ ایدئولوژی پوچی.
این مطالبی راجع به هنر بود.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی